آخرین نماز در جمکران
در جمکران غمی غلیظ، تمام فضا را بلعیده بود. هر که را میدیدی یا گِل بیچارگی بر سر زده بود یا… یا هیچ. همهی آن مردمی که آنجا بودند، مانند تیکههایی از یک آینهی شکسته، سرگشته و گمگشته، دنبال راه فراری میگشتند تا بغض گلوگیرشان را به اشک برسانند. سکوتی مطلق همه جا را فرا میگیرد و فیلسوف نظام تکبیر را میگوید. چیزی در صداست که تکان میدهد.
انگار آدم دارد نماز را بر پیکر خودش میخواند. ناگهان آن صدا میلرزد و کوه میریزد. آیت الله جوادی آملی مردم را به گریه دعوت میکند. بغض آیتالله میشکند. اشکی بیصدا روی گونههای پختهی او، منطق را به بازی میگیرد. یک لحظه استدلالها گم میشوند و تنها احساس میماند.
«اللهم… اللهم… اللهم…». سه بار. جان به لب میرسد و برمیگردد و هر بار لایهای از سکوت را میدرَد. سه بار. ریتمیک، غمگین و زیبا…
