بدرقه نور
19 تیر 1405 توسط خانوم سبز

زبانم به این واژهها نمیگردد. نمازِ شبِ اولِ قبر، برای تو؟ من هنوز رفتنت را باور نکردهام. هنوز جایی در دلم، چشمبهراهِ بازگشت توست. هنوز گمان میکنم این همه، خوابیست که صبحش از راه میرسد. هنوز باور نکردهام که همهٔ پلهای پشتِ سرت ویران شده است، که دیگر هیچ راهی برای بازگشت نمانده است. هنوز باور نکردهام که هرچه فریاد بزنیم: «ای پسرِ فاطمه، منتظرِ تو هستیم»، دیگر درِ حسینیه گشوده نخواهد شد و قامتِ تو از آستانهاش پیدا نخواهد گشت.
میگویند نماز بخوان، برای آرامشِ تو. مگر تو در آرامش نیستی؟ مگر این ما نیستیم که آرامشمان را با خود بردهای؟
بیش از آنکه نگرانِ تو باشم، از حالِ خودمان میترسم. از این شبی که تازه فهمیدهایم داغ، بیصدا میآید و در گوشهای از دل خانه میسازد. خانهای که دیگر ویران نمیشود.